خدایاکمکم کن

خرید بک لینک
بسم الله الرحمن الرحیم...

دیروز جلسه اول کلاس ارشدم بود.ازساعت۸ کلاس داشتم تا۵!

نزدیک۷راه افتادم و۸وخوردی رسیدم..

نمی دونم چراازشب قبلش دلم گرفته بودونتونستم خوب بخوابم هرچیم ازشهدامی خواستم آرومم کنن آروم نمیشدم ک نمیشدم!

راستش اصلاازجو دانشگاش خوشم نیومد...

برام حکم زندان وقفس رو داشت.

کلاسابدنبودن ولی من اصلاحال خوبی نداشتم وقتی موقع نمازشدرفتم نمازخونه عجیب بود ک حالم اونقدربدبود ک نصف حواسم موقع نمازپرت بود...

خدایااینجاکجاست ک من اومدم؟؟؟چرا اینجوریه؟؟؟قربون دانشگاه دوره کارشناسی قربون رفیقای باحال وخوبم تواون دوران...بچههاکجایین؟؟؟

من بی شمااینجاتنهای تنهام....

تنهاییاموتودوره کارشناسی یادم نمیاد ازبس بابچههابودیم ومی گفتیم ومی خندیدیم وشادبودیم....

خلاصه تاکلاساتموم بشه وبیام خونه هزاربارجون دادم.

رسیدم خونه تامامان گفت چطوربود پخخخ زدم زیرگریه....

اوف لعنت برغربت...لعنت!!!!!۹ساعت تویه شهرغریب برام عین یه سال گذشت.وقتی به خودم توآیینه نگاه کردم واقعاحس کردم صورتم لاغرترشد....

باباازوقتی فهمیده ناراحته دوس داره دخترش درس بخونه دکتربشه مطب بزنه اماقبول دارین بعضی آدماواسه بعضی چیزاساخته نشدن؟؟؟

من واسه محیطایی مثل دانشگاه ساخته نشدم!

روحم سازگارنیست...شب وروزامامزاده باشم اوف نمیگم ولی دانشگاه رو دیگه دوست ندارم.

ازکلاسای روانشناسی بدم اومد چون هربارتوجواب ذهن پرسشگرم ک میگه پس خداچی؟؟؟چراایناهمش میگن انسان!نیازهاش!میمونم وخوردمیشم....

دیشب من خوب خوابیدم چون میخوام قیدآرزوهاموبزنم وبرم دنبال آرزوهای دیگه ولی بابام...

نمیدونم چراتواون لحظات هیچ کدوم ازشهداکمکم نکردن؟؟؟شایدمی خواستن من ب این نقطه برسم تاتصمیمم عوض شه!!!

گرچه سخته گذشتن ازآرزویی ک ازبچگیی همرام بود ولی من میخوام سربازامام زمانم باشم.

امروز میرم امامزاده....

دلم میخواد کلی پیش آقازار بزنم....

بهش بگم ک چقدررر دیروز بهم بدگذشت وخودش یه راهی جلوم بگذاره..

اگ انصراف بدم یک میلیون شهریم میسوزه...

خدایاخودت همه چیوردیف کن

دایی مصطفی...

ما را در سایت دایی مصطفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 120 تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 13:53

صفحه بندی